بهار رویاهایمان

دلنوشته های دو تنها

یه قصه ی پر غصه

تو یه روز از روزای خوب خدا،دوتا گنجیشکک بودن،

یکیشون سرش سیاه، اون یکی هم پرش حنا

یکیشون این ور ابرا بودو یکی دیگشون اون ور ابرا تو هوا

هر کدوم از این دوتا تنها بودن، هیچکس نداشتن جز خدا

 

از قضا ابری اومدو بادی وزیدو بارون گرفت

پرو بال پر حنا خیس شدو پایین اومدو آروم گرفت

روی شاخه ای نشستو خوب خودشو رو هی تکون میداد

خیسی و خستگی رو از پر وبال خشکلش بیرون میداد

سرشو چرخوند به این ور، سرشو چرخوند به اون ور

یه دفه یه لونه دید

لونه تر بود، پر شاخه، پر برگ بود

بعد بارون...

سر سیاه اومدو پیش لونه ای، که خودش با دستاش اونو ساخته بود، ساکت نشست

سر سیاه یه دفعه دید، یه مهمون تازه داره

سرسیاه مهمونشو آورد کنار لونه و یواش یواش آبو کنار زد از پراش

کَم کَمَک، به اون لونـــه پری زدو رسمونی بافت،

از خونه ی سرد برای پر حنا یه قصری ساخت

خلاصه اینجوری شد که این دوتا، شدن رفیق

صفا بود بینشونو لونه پُــر بود از محبت عمیق

توی لونه گرم بود و...

این میگفت اون خوش میشد، اون میگفت این خوش میشد

مدتی گذشت و از دورون سال، اومد از راه زمستون، سرماش هم عین هر سال

 

میون سرما ی سال...

پری زد پرحنایی، دور شد از لونه ی گرم سرسیاه

 

اون قدر دور، که دیگه اون ورا دیده نشد، پری از رنگ حنا

پر حنا با رفتنش از سرسیاه رنگی گرفت،

بهار هم اومدو باز هم،  دل اون رنگ نگرفت...

گنجیشکَــکِ سر سیاهِ، لونه ی قصه ی ما،

بعد از اون سالی که با پر حنایی، جفت شده بود،

هر روز خوب خدا، سر میزد به لونشو، زاری میکرد

زار و زار گریه کنون از اون خدا هیچی نخواست به جز رفیق پر حنا

 

حالا هم هر کی از این، پر حنا ی قصه ی ما خبر داره، خبر از اومدنش بلند بده

تا روزای سر سیاه قصمون، بدون غصه و غم به سر بره. 

 

یادمه قصه دوس داشتی، گفتم یه چیزی سر هم کنم✔

 

[ جمعه 12 تير 1394برچسب:, ] [ 1:33 قبل از ظهر ] [ H&f ] [ ]