یک کلام از مردی سِــمـِـــــــج!
وقتی هیچی!!! ...
از دیگران چیز بودن را نخاه ...
برو
و روزی چیزی را بخاه که دستان سرد و ترک خورده ات هم بتواند گرما و نوازش بخشد
.
مرا که میشناسی .... بگذار بگویند احمقم ... بگذار بگویند نمیفهمد ... بگذار نشنوم ناله های سرد را ... بگذار روحی دوباره بیابم
.
حتما برمیگردم ... دیشب انگار صدای خدا را هم شنیدم، اگر اشتباه نکرده باشم
اینبار میخواهم خودم مَرحمی باشم بر زخم های روزگارم و جوابی از تو نمیخواهم
بدرود تا تمام وعده ها عملی شود و بعد تو را به خوش ترین بهشت در این دنیا دعوت کنم.
همین و دیگر هیچ.
حسین
[ جمعه 16 آبان 1393 ] [ 12:23 ] [ bahareroyaha ]
[
ارسال نظر(5)
]