بهار رویاهایمان

دلنوشته های دو تنها

این گلو خودم کشیدم...با ویترای....تقدیم به تو عزیزم..

 

[ جمعه 07 آذر 1393 ] [ 21:04 ] [ bahareroyaha ] [ ارسال نظر(0) ]


بارانِ خونـــــ

 

[ جمعه 07 آذر 1393 ] [ 16:58 ] [ bahareroyaha ] [ ارسال نظر(0) ]


mahe esfahaniye man kojayii

[ جمعه 07 آذر 1393 ] [ 10:51 ] [ bahareroyaha ] [ ارسال نظر(1) ]


آری من سراب دیده میفهمم، قدر چشمه ی زلال جنگلی را

 

میدونی، از کنار چشمه های زلالِ جنگلی که میگذری

همیـشــه جای خالـــی نوشـیدن آبـش را در خـود میـبـینی  

حتی اگر تشّـنه نباشی!

اما وای به روزی که به بیـابان عظیمت کنی

آنوقت درمیابی که سراب هم سراغی از گلوی خشک و بی صدایت نمیگیرد... 

 

...

من دیدم که چشمانم رنگ خاک بود

پس بگو، بیابان سرنوشت جنگل سرسبزم بوده...

 

هه

با این وجود

همیشه میشود به جای سه نقطه در میان کلمات کمتر یا بیشتر نقطه گذاشت

اما من ســه نقطه را هنوووووز هم بیشتر میپسندم

...

[ جمعه 07 آذر 1393 ] [ 01:07 ] [ bahareroyaha ] [ ارسال نظر(3) ]


یه مطلب ناز از یه جای دیگه برای تو!

یه وقتایی یه پسرایی هستن که . . .
صدای خنده هاشون تو خیابون میپیچه
شلواراشون نه خیلی براشون بزرگه نه خیلی کوچیک
ابروهاشون فابریک خودشونه
همونایی که نه لکسوز دارن نه کمـری...
اما مـرام دارن
چشمشون همه جا کار نمی کنه
و دنبال موی بلوند و چشم آبی نیست
پسرایی که موزیکـ های خارجی رو بدون معنی کردن حفظ نمیکنن
پُــــز نمیـــــــدن
پاتوق شون مهمونی و شیشه و انواع مشروبی جات نیست
آره رفیـق . . .
اونایی که تکیه کلامشون معرفته
بی ریا، با خدا، مهـربون و با مسئولیتن
آدم میتــونه بهشون تکیه کنی
کنارشـون آرامش داری
کنـارش باشی یا نباشی حواسش به بقیه دخترا نیست
و آدم ها رو مثل هـم نمی بینن
این جور پسرا خیلی مـردن
خیلی تکن، خیلی خاصن ...
خیلی شوخن و جنگولکـ بازی در میـارن
ولی احساس شون قویه
آه که بکشن...

خدا دنیا رو واسشون زیر و رو میکنه . .

 

[ پنج‌شنبه 29 آبان 1393 ] [ 16:33 ] [ bahareroyaha ] [ ارسال نظر(1) ]


هعیی...

 دلکَم میدانَم؛

توام مثل من از بودن هاشان از عادت دادن هاشان

از نبود همیشگی شان

از تکرار این تابع خسته شده ای

به احترام تن زخم دیده ات؛

معادله را عوض می کنَم

بگذار بیایند و بروند

غصه نخور عادت را خط زده ام..!

[ سه‌شنبه 27 آبان 1393 ] [ 20:24 ] [ bahareroyaha ] [ ارسال نظر(1) ]


ســکوت! مرتضی آرام خوابیده است...

او هم آرام شد ...

جامانده ی آرامش فقط منم

دیروز جمعه بود و با خودم در این فکر بودم که چهلمین مطلب از وبلاگ ما دوتا رو چی پر میکنه

کاش به این عدد چهل اصلا فکر نمیکردم... کاش...

خبر از رفتنت در ساعت 3 بامداد روز (جمعه ۲۳ آبان 1393) در سن 30 سال و 3 ماه و 3 روزه گی، نداشتم

کاش بیخبر میماندم، ای داد بیداد...

مردی که متولد 20 مرداد 1363 بود،

پاییزم را بهار کرد ... حالا میخواهم این بهار را با تمام شکوفه های رنگارنگش تقدیم کنم به

مرتضی پاشایی عزیز *

در این وبلاگ برای تو همیشه فرشی قرمز پهن بوده و هست

زیرا که رد خاطره ها و رنگ سپیدی که با قلم مو به پیکر قلبـــمان به آرامی کشیدی

پاک نشدنیست!

چه کسی میتواند به باور من اثبات کند که تو نیستی

تازه میخاستم به شهرتان بیایم و عکسی به یادگار با تو بگیرم

زیرا تو بودی که با این ترانه ی گرم ، زیبـا و دلنشین

نگران منی،

نهالی سبز از بهترین حس دنیا رو درون من کاشتی

حسین(همان که با مرتضی نغمه ی بهار را سر داد)

یکی دیروز یه حرف زده، حیفم اومد ننویسمش،

گفت: یه ملتی دعا کردن که مرتضی بمونه و موند، که موندگاری یعنی همین دیگه، این جمعیتو ببین و خیلی خیلی بیشتر از این که حتی از شهرستانها و از کل کشور وحتی از خارج از کشور میان که بدرقش بکنن؛ جسمشو نه اسمشو


گفته هایش خواندنیست:

مصاحبه ی اختصاصی مرتضی پاشایی با مجله خانواده سبز در دو عکس از صفحات مجله:

یکی از صفحات

و دیگر صفحه

حالا همان لحظه ایست که منتظرش بودی

لحظه ای که به نبودنت فکر میکردی

فقط میخواهم ببینم هنوز هم میتوانی دعاهایم را از دور باچشمان دلت لبخوانی کنی!؟

[ شنبه 24 آبان 1393 ] [ 13:29 ] [ bahareroyaha ] [ ارسال نظر(0) ]


بی نام ... بی حال ... بی... ... هیییی!

من نبودم!!؟ ... خوب اگه من نبودم... خیلی خوب میشد ...

تو اذیت نمیشدی و خیلی چیزارو از دست نمیدادی ...

خدا هم برا من بدقول نمیشد ... چون دیگه من، نبودم ...

ول کن ...

دلم خالیه ...

خالی عین یه اتاق، که تو یه خونه ی سوت و کور، که موقع فروش تموم وسایلاشو جمع کردن

خالی عین یه نی،   که درونپیکر خشکشو با سیخ خالی کردن، واسه فوت کردن و صدای سوزنـــاک در آوردن

خالی عین یه قایق، که رفت ماهیگیری ولی حتی پارو های برگشتنشم گم کرد، چه برسه به گرفتن ماهی از زاینده رود

خالی عین یه لامپ، که توش هم نور هست و هم گرما ولی نور داغش فقط میتونه پوست شیشه ایه خودشو بسوزونه و بسوزونه

خالی عین یه بشقاب، که جز چنگـــــال آدمای کم تحمل، چیز دیگه ای پوستشو نوازش نمیکنه

[ جمعه 23 آبان 1393 ] [ 18:50 ] [ bahareroyaha ] [ ارسال نظر(0) ]


برگی که خالی از رنگ شده!

خوشحالی تو برایم آرزوست

اگر افتادن برگ و گوش دادن به نوای خش خش آنها لذتی به درخت میبخشد .... باشد...

برگ را همین بس که قوّتـــی بشود به پای ریشه ها تا اینکه برگها و جوانه های بهاره ، طراوت و ثمره ی بیشتری داشته باشند.

میدانم افتادن برگ در پاییز امسال ملالی برای درخت نیست .... ترس ساقه ها از ریشه هایی است که دگر راه آب را گم کرده اند...

[ جمعه 23 آبان 1393 ] [ 16:31 ] [ bahareroyaha ] [ ارسال نظر(0) ]


روزی خوووب میرسد!

پاییز نود و سه و اضافه شدن زیبایی ای دیگر

از آینده خبر ندارم

ولی در گذشته ای که گذشت هم،

هیچوقت فکرش هم نمیکردم،

من،

یکی که اهل خوردن آب رکنیست و همسایه شاعران نامی،

روزی

ماهی لیز و رام نشدنیم را از آب گل آلود این رودی بگیرم،

که در پاییز نودو سه به احترام ما زیباتر هم شد،

شاید اصفهان شهر گم شده هاستو

من نمیدانستم !

[ پنج‌شنبه 22 آبان 1393 ] [ 20:27 ] [ bahareroyaha ] [ ارسال نظر(2) ]