بیقراری
آدمهای اطرافمان برایمان همانند نفس میماند
تا که هستند به آنها خیلی زود عادت میکنیم
زیاد که باشند از هر کدام به قدری از همنشینی شان بهره میبریم
همین که کم می آوریمشان دوباره به آنها سرکی میکشیم
یه روزی هم میرسه که دیگه نفسی نیست برای کشیدن
دلنوشته های دو تنها
آدمهای اطرافمان برایمان همانند نفس میماند
تا که هستند به آنها خیلی زود عادت میکنیم
زیاد که باشند از هر کدام به قدری از همنشینی شان بهره میبریم
همین که کم می آوریمشان دوباره به آنها سرکی میکشیم
یه روزی هم میرسه که دیگه نفسی نیست برای کشیدن
صد هزارون عمر پر بار، تقدیم به یک ثانیه از لحظه ی بارون
صد هزارون چشم گریون ، خیره به چهره ی خندون
درسته من صدتا نیستم، یکی هستم، زیر بارون با همون چشای خیسم
ولی صدتا آرزوی خشکل میکنم برات باز امسال تا بشی خندون خندون ..... جون ..... جون
فی البداهه از خودوم بودا 

جای نقطه چینا اسمتو بزاری شعر کاملتر میشه دادا.jpg)
اگر چه یادمان می رود که عشق تنها دلیل زندگی است
اما خدا را شکر که نوروز هر سال این فکر را به یادمان می آورد
پس نوروزتان مبارک که سالتان را سرشار از عشق کند . . . ......شاید بازم ی روز خوب بیاد...

اگر چه یادمان می رود که عشق تنها دلیل زندگی است
اما خدا را شکر که نوروز هر سال این فکر را به یادمان می آورد
پس نوروزتان مبارک که سالتان را سرشار از عشق کند . . . ......شاید بازم ی روز خوب بیاد...

میرم ولی باز تو بدون... همیشه ... یادت از خاطر من... فراموش ... نمیشه
خستهام از آرزوها، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی، بالهای استعاری
لحظههای کاغذی را روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی، زندگیهای اداری
آفتاب زرد و غمگین، پلههای رو به پایین
سقفهای سرد و سنگین، آسمانهای اجاری
با نگاهی سرشکسته، چشمهایی پینهبسته
خسته از درهای بسته، خسته از چشمانتظاری
صندلیهای خمیده، میزهای صفکشیده
خندههای لب پریده، گریههای اختیاری
عصر جدولهای خالی، پارکهای این حوالی
پرسههای بیخیالی، صندلیهای خماری
سرنوشت روزها را روی هم سنجاق کردم
شنبههای بیپناهی، جمعههای بیقراری
عاقبت پروندهام را با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری
روی میز خالی من، صفحهی باز حوادث:
در ستون تسلیتها نامی از ما یادگاری
*** من حسینم، آن حسینی که تفاخر به رفاقت باتو دارد ***
نوزده ساله که خشکل ترین رزهای سرخ دنیا،عطرشونو از نفسای تو میگیرن

*-*-*-* پس *-*-*-*
*-*-*-*-* تولدت بازم مبارک عزیزم *-*-*-*-*
راستی...
کاشکی اونجا بودما !
و نمیدونم حس حالم تو این نوشته ها پیداست یا نه
اما در کل چه میشه کرد...
در جواب اون جواب طولانیت باید بگم..
بغضی وقتا فکر میکنم...خیلی دوست دارم...
چه پیشم باشی چه نباشی فقط سالم باشی..همین
دلم خیلی برات تنگ شده
00:29 یازده مهر94
یه روزی میرسه که امروز رو حتی به یاد هم نیاریم ... اون روزایی رو که با وسواس از ثانیه هاش هم نمیگذشتیم.
همیشه دوس داشتنی بود ...
همیشه همه چیز دوسداشتنی بود
هیچی بازی نبود ... شوخی هم نبود... حالا بدون شوخی هم نبود...
ولی شوخی ها هم رنگی داشت، عطری داشت،لطفی داشت، مزه ای داشت
خلاصه دلا نزدیک بود، اونقدی نزدیک بود، که گرمای نفسها رو میشد حس کرد، لمس کرد و از حرارتش به جوش اومد؛
گاهی آنچنان حست میکردم که وقتی متوجه میشدم میدیدم ساعتهاست میخکوبت شدم... و آخرشم که ...
وآخرشم که نمیشد ازش گذشت، آخه فاصله یه روزه یا چن روزه ی بین اون و سلام بعدی به طول عمر یه آدم و هر ثانیش به ضربات یه چکش سنگین به پیکر آدم شبیه بود...
اره... خدافظیا همیشه طولانی بود... طولانی بود و سخت... نمیدونم... نمیدونم شاید هم تعارف بود... حالا واقعا تعارف بود؟
از "یه دیوونه" _ ؛) ......... راستی چه خبرا
تو یه روز از روزای خوب خدا،دوتا گنجیشکک بودن،
یکیشون سرش سیاه، اون یکی هم پرش حنا
یکیشون این ور ابرا بودو یکی دیگشون اون ور ابرا تو هوا
هر کدوم از این دوتا تنها بودن، هیچکس نداشتن جز خدا
از قضا ابری اومدو بادی وزیدو بارون گرفت
پرو بال پر حنا خیس شدو پایین اومدو آروم گرفت
روی شاخه ای نشستو خوب خودشو رو هی تکون میداد
خیسی و خستگی رو از پر وبال خشکلش بیرون میداد
سرشو چرخوند به این ور، سرشو چرخوند به اون ور
یه دفه یه لونه دید
لونه تر بود، پر شاخه، پر برگ بود
بعد بارون...
سر سیاه اومدو پیش لونه ای، که خودش با دستاش اونو ساخته بود، ساکت نشست
سر سیاه یه دفعه دید، یه مهمون تازه داره
سرسیاه مهمونشو آورد کنار لونه و یواش یواش آبو کنار زد از پراش
کَم کَمَک، به اون لونـــه پری زدو رسمونی بافت،
از خونه ی سرد برای پر حنا یه قصری ساخت
خلاصه اینجوری شد که این دوتا، شدن رفیق
صفا بود بینشونو لونه پُــر بود از محبت عمیق
توی لونه گرم بود و...
این میگفت اون خوش میشد، اون میگفت این خوش میشد
مدتی گذشت و از دورون سال، اومد از راه زمستون، سرماش هم عین هر سال
میون سرما ی سال...
پری زد پرحنایی، دور شد از لونه ی گرم سرسیاه
اون قدر دور، که دیگه اون ورا دیده نشد، پری از رنگ حنا
پر حنا با رفتنش از سرسیاه رنگی گرفت،
بهار هم اومدو باز هم، دل اون رنگ نگرفت...
گنجیشکَــکِ سر سیاهِ، لونه ی قصه ی ما،
بعد از اون سالی که با پر حنایی، جفت شده بود،
هر روز خوب خدا، سر میزد به لونشو، زاری میکرد
زار و زار گریه کنون از اون خدا هیچی نخواست به جز رفیق پر حنا
حالا هم هر کی از این، پر حنا ی قصه ی ما خبر داره، خبر از اومدنش بلند بده
تا روزای سر سیاه قصمون، بدون غصه و غم به سر بره.
یادمه قصه دوس داشتی، گفتم یه چیزی سر هم کنم✔