بهار رویاهایمان

دلنوشته های دو تنها

چقدر روزا زود گذشتن!

*** من حسینم، آن حسینی که تفاخر به رفاقت باتو دارد ***

نوزده ساله که خشکل ترین رزهای سرخ دنیا،عطرشونو از نفسای تو میگیرن

*-*-*-*           پس        *-*-*-*

*-*-*-*-* تولدت بازم مبارک عزیزم *-*-*-*-*

راستی...

کاشکی اونجا بودما !

و نمیدونم حس حالم تو این نوشته ها پیداست یا نه

اما در کل چه میشه کرد...

[ چهارشنبه 18 آذر 1394 ] [ 00:00 ] [ bahareroyaha ] [ ارسال نظر(0) ]


این پست رو خوندی پاک کن!

 

 

در جواب اون جواب طولانیت باید بگم..

 

بغضی وقتا فکر میکنم...خیلی دوست دارم...

 

چه پیشم باشی چه نباشی فقط سالم باشی..همین

[ پنج‌شنبه 12 آذر 1394 ] [ 21:22 ] [ bahareroyaha ] [ ارسال نظر(1) ]


:ا

دلم خیلی برات تنگ شده

00:29 یازده مهر94

 

یه روزی میرسه که امروز رو حتی به یاد هم نیاریم ... اون روزایی رو که با وسواس از ثانیه هاش هم نمیگذشتیم.

همیشه دوس داشتنی بود ...

همیشه همه چیز دوسداشتنی بود

هیچی بازی نبود ... شوخی هم نبود... حالا بدون شوخی هم نبود...

ولی شوخی ها هم رنگی داشت، عطری داشت،لطفی داشت، مزه ای داشت

خلاصه دلا نزدیک بود، اونقدی نزدیک بود، که گرمای نفسها رو میشد حس کرد، لمس کرد و از حرارتش به جوش اومد؛

گاهی آنچنان حست میکردم که وقتی متوجه میشدم میدیدم ساعتهاست میخکوبت شدم... و آخرشم که ...

وآخرشم که نمیشد ازش گذشت، آخه فاصله یه روزه یا چن روزه ی بین اون و سلام بعدی به طول عمر یه آدم و هر ثانیش به ضربات یه چکش سنگین به پیکر آدم شبیه بود...

اره... خدافظیا همیشه طولانی بود... طولانی بود و سخت... نمیدونم... نمیدونم شاید هم تعارف بود... حالا واقعا تعارف بود؟

از "یه دیوونه"  _  ؛) ......... راستی چه خبرا

[ شنبه 11 مهر 1394 ] [ 00:29 ] [ bahareroyaha ] [ ارسال نظر(1) ]


یه قصه ی پر غصه

تو یه روز از روزای خوب خدا،دوتا گنجیشکک بودن،

یکیشون سرش سیاه، اون یکی هم پرش حنا

یکیشون این ور ابرا بودو یکی دیگشون اون ور ابرا تو هوا

هر کدوم از این دوتا تنها بودن، هیچکس نداشتن جز خدا

 

از قضا ابری اومدو بادی وزیدو بارون گرفت

پرو بال پر حنا خیس شدو پایین اومدو آروم گرفت

روی شاخه ای نشستو خوب خودشو رو هی تکون میداد

خیسی و خستگی رو از پر وبال خشکلش بیرون میداد

سرشو چرخوند به این ور، سرشو چرخوند به اون ور

یه دفه یه لونه دید

لونه تر بود، پر شاخه، پر برگ بود

بعد بارون...

سر سیاه اومدو پیش لونه ای، که خودش با دستاش اونو ساخته بود، ساکت نشست

سر سیاه یه دفعه دید، یه مهمون تازه داره

سرسیاه مهمونشو آورد کنار لونه و یواش یواش آبو کنار زد از پراش

کَم کَمَک، به اون لونـــه پری زدو رسمونی بافت،

از خونه ی سرد برای پر حنا یه قصری ساخت

خلاصه اینجوری شد که این دوتا، شدن رفیق

صفا بود بینشونو لونه پُــر بود از محبت عمیق

توی لونه گرم بود و...

این میگفت اون خوش میشد، اون میگفت این خوش میشد

مدتی گذشت و از دورون سال، اومد از راه زمستون، سرماش هم عین هر سال

 

میون سرما ی سال...

پری زد پرحنایی، دور شد از لونه ی گرم سرسیاه

 

اون قدر دور، که دیگه اون ورا دیده نشد، پری از رنگ حنا

پر حنا با رفتنش از سرسیاه رنگی گرفت،

بهار هم اومدو باز هم،  دل اون رنگ نگرفت...

گنجیشکَــکِ سر سیاهِ، لونه ی قصه ی ما،

بعد از اون سالی که با پر حنایی، جفت شده بود،

هر روز خوب خدا، سر میزد به لونشو، زاری میکرد

زار و زار گریه کنون از اون خدا هیچی نخواست به جز رفیق پر حنا

 

حالا هم هر کی از این، پر حنا ی قصه ی ما خبر داره، خبر از اومدنش بلند بده

تا روزای سر سیاه قصمون، بدون غصه و غم به سر بره. 

 

یادمه قصه دوس داشتی، گفتم یه چیزی سر هم کنم✔

 

[ جمعه 12 تیر 1394 ] [ 02:24 ] [ bahareroyaha ] [ ارسال نظر(0) ]


ارزش!

 

گاهی به پشیزی، غم این دنیا نیارزد

گاهی غم دوری تو، صد عالَم زرخیز بیارزد

 

 

[ یکشنبه 10 خرداد 1394 ] [ 16:25 ] [ bahareroyaha ] [ ارسال نظر(0) ]


فدای سرمون......

فدای سرت

رفتی نموندی بی وفا انگار اثر نداشت دعا

قلب منو شکستی و غصه نخور  فدای سرت  فدای سرت

گفتی که چاره سفره گفتی دعا بی اثره

نگاهم هر روز به دره  غصه نخور  فدای سرت فدای سرت

فدای سرت اگه من خیلی تنهام

فدای سرت اگه گریونه چشمام

فدای سرت اگه دلمو شکستی

میگن عاشق یکی دیگه هستی

دلت دیگه از شیشه نیست چشات مثل همیشه نیست

تو گل نمیریزی به پام دیگه نمیمیری برام

آغوش تو برای من انگار دیگه جا نداره

دوسم نداری میدونم  این دیگه اما نداره!

فدای سرت اگه من خیلی تنهام

فدای سرت اگه گریونه چشمام

فدای سرت اگه دلمو شکستی

میگن عاشق یکی دیگه هستی

دلت دیگه از شیشه نیست چشات مثل همیشه نیست

تو گل نمیریزی به پام دیگه نمیمیری برام

شبای تاریک و سیاه ماهو صدا نمیکنی

قفل سکوتو دیگه با معجزه پاره میکنی

رفتی نموندی بی وفا تنهایی سخته به خدا

باز زیر قولت زدی و غصه نخور  فدای سرت  فدای سرت

گفتی نه فکر رفتنی نه اهل دل شکستنی

 دلی نمونده بشکنی غصه نخور  فدای سرت فدای سرت

فدای سرت اگه من خیلی تنهام

فدای سرت اگه گریونه چشمام

فدای سرت اگه دلمو شکستی

میگن عاشق یکی دیگه هستی

 

اهنگ بسیار فداکارانه ایست.....مابه این میگیم عشق ....شمارو نمیدونم...............خنده
 
راستی باتوجه به نزدیک شدن امتحانات پایان سال از همگی بینندگان خواهش میکنم برا کلیه دانش اموزان و دانشجویان(به خصوص اونایی که امتحان نهایی برای دیپلم دارن)خیلی دعا کنین.....به امید اینکه معدلمون بشه بالای 19.90!!!!!!یعنی میشه؟........فعلا!

ادامه مطلب
[ چهارشنبه 23 اردیبهشت 1394 ] [ 17:37 ] [ bahareroyaha ] [ ارسال نظر(0) ]


بعضی از فقط چراغ خاموش ها ..به صد تا گرگ اطرافمون می ارزند.

اسمش را میگذاریم؛ دوست مجازی

...
اما آنسو یک آدم حقیقی نشسته

خصوصیاتش را که نمیتواند مخفی کند

...وقتی دلتنگی ها و آشفتگی هایش را

مینویسد

وقت میگذارد برایم، وقت میگذارم برایش

نگرانش میشوم

دلتنگش میشوم

وقتی در صحبت هایم، به عنوانِ دوست یاد میشود

مطمئن میشوم که حقیقی ست

 



هرچند کنار هم نباشیم هرچند صدای هم را کم شنیده باشیم،

من برایش سلامتی و شادی آرزو دارم

هرکجا که باشد

چشمک


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه 22 اردیبهشت 1394 ] [ 17:41 ] [ bahareroyaha ] [ ارسال نظر(1) ]


دل و دریــآ

 

مگر میخواهد چه اتفاقی بیافتد،

مگر میخواهد آسمان به زمین بیاید،

دیگر بس است،

بس است هر چه صبوری کردیم،

بس است هر چه چشم به درهای بسته دوختیم،

بس است هر چه محبوس کردیم، آن همه احساس زیبا را در لابه لای خطوط قرمز...

حال وقت دریاست... وقت خیس شدن... وقت رام نبودن است...

بدون هیچ ترسی..

حالـــا قرار هم نیست کار خاصی بکنیم،

فقط میخواهم نگاه آخرم را با نگاه تو گره بزنم، و پلکهایم را تا بینهایت عمرم، روی هم بگذارم،

میخواهم مرا با ثانیه های خوش زندگی آشنا کنی

میخواهم جنگل خزانمان را تو آتش بزنی... با همان دستهایت...

بیا آرامش را به اوج برسانیم و خطـی سبــــز را بر خاطرات یکدیگر، تا ابـــد ترسیم کنیم.

پس زودتر بیا، ای روح رنگهای خوش نقش و نگار

 

 دلنوشته های کــوری دور در انتظار دیدار شفقی از نور رویت


ادامه مطلب
[ جمعه 18 اردیبهشت 1394 ] [ 15:30 ] [ bahareroyaha ] [ ارسال نظر(0) ]


می پوشااانم..

می پوشانم

دلتنگی ام را


با بستری از خاطرات

اما باز کسی در دلم ،

" تـــــــــــــو "

را فریاد می زند....

 

 


ادامه مطلب
[ جمعه 18 اردیبهشت 1394 ] [ 14:03 ] [ bahareroyaha ] [ ارسال نظر(1) ]


قصر دلم خالیه ها...

 

دستای من تو این بهار، سرده و باز

   ملتمسانه هدیه ی دستای گرمتو میخاد

پلکای من مثل پر پرنده ها کمی انگار بسته شده

   نگاهمم ماته به در، ولی اونم خسته شده

نزار بهار عمرمون مثل پاییز، خزون بشه

   نزار چشای پرامید، یکبارگی گریون بشه

بیا دوباره دستامو با دستای خودت بگیر

   تو قلبمم یه لونه کن،از اون غمامو پس بگیر

بجاش بشین کنارمو یه عمری خاطره بساز

    از دل من پر نکشو خونه رو زندونش نساز

پیله ی دلتنگیامو شبیه یه قصرش بکن

   دیوونه ی خودت رو باز، با اشوه هات پروانه کن

 

از: یه دلتنگ

[ سه‌شنبه 25 فروردین 1394 ] [ 13:11 ] [ bahareroyaha ] [ ارسال نظر(0) ]