بهار رویاهایمان

دلنوشته های دو تنها

امان از این دلبر نآمـــرد!...

دلبر من بی امان رفـتـــش از این خانه، خیالی نیست

ترسم از بد رفتنش هستــو زبان مـار وار مردمانم نیــز

 

( از: ی.خ )

یهو به خودتون نگیرینا ؛)

[ پنج‌شنبه 06 فروردین 1394 ] [ 00:32 ] [ bahareroyaha ] [ ارسال نظر(0) ]


ما دو تا دیوونه ایم...خدایا حیف نیس که..بی هم باشیم.....؟!

 

 

 

 

 

....یاد باد آنکه ز تفسیر محبت قلم مهر و وفا را ..سر هر خاطره سر مشق نمود...

 

 

 

آنهایی که رنگ پریدگی پاییز را دوست ندارند نمیدانند

 

که پاییز همان بهار است........که عاشق شده!!

[ دوشنبه 03 فروردین 1394 ] [ 10:17 ] [ bahareroyaha ] [ ارسال نظر(1) ]


راستی، حــــالا کجایی؟

گاهی دل تنگت، هیبتت را به اندازه ی مور، کوچک میکند

آنقدر کوچک که قطره ای بارانِ فرو افتاده از آسمان سپید، تو را در خودش گم میکند

 

و یه چیز دیگه:

میدونی چرا اونروز نموندم؟...

با خودم گفتم، بیام یه معامله با خدا بکنم

و از سه چهار ساعت بودن باتو، بگذرم؛

ولی در عوضش چیزی رو که دوسدارمو ازش بخام

من دوسداشتم،

تموم عمرمو با تو بگذرونم

هه

این معامله سودش بیشتر بود...

نبودچشمک؟

[ شنبه 23 اسفند 1393 ] [ 01:27 ] [ bahareroyaha ] [ ارسال نظر(0) ]


شعر دیوار سنگی از گوگوش....بسی زیباست!

توی یک دیوار سنگی

دوتا پنجره اسیرن

دوتا خسته دوتا تنها

یکیشون تو یکیشون من

دیوار از سنگ سیاهه

سنگ سرد و سخت خارا

زده قفل بی صدائی

به نمای خسته ی ما

نمیتونیم که بجنبی

زیر سنگینی دیوار

همه ی عشق من و تو

قصه است قصه ی دیوار

ها ها ها ها ها ها ها ها

همیشه فاصله بوده

بین دستای من و تو

با همین تلخی گذشته

شب و روزای من و تو

راه دوری بین ما نیست

اما باز اینم زیاده

تنها پیوند من و تو

دست مهربونه باده

ما باید اسیر بمونیم

زنده هستیم تا اسیریم

واسه ما رهائی مرگه

تا رها بشیم میمیریم

ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها

کاشکی این دیوار خراب شه

من و تو با هم بمیریم

توی یک دنیای دیگه

دستای همو بگیریم

شاید اونجا توی دلها

درد بیزاری نباشه

میون پنجره هاشون

دیگه دیواری نباشه

کاشکی این دیوار خراب شه

من و تو با هم بمیریم

توی یک دنیای دیگه

دستای همو بگیریم

شاید اونجا توی دلها

درد بیزاری نباشه

میون پنجره هاشون

دیگه دیواری نباشه


ادامه مطلب
[ پنج‌شنبه 21 اسفند 1393 ] [ 19:38 ] [ bahareroyaha ] [ ارسال نظر(1) ]


چرا واقعا i؟

آن همه ناز، زبان درازی

آن همه اتفاق،

آن همــه دلسـردی،

آن همـــــه سنـــــگ زدن،

آن همــــــــــه سرسختــی ازتو،

آن همـه فاصــازشهرمونــــــلـــــــتا شهرتونـــه،

هر کسی رو خسته میکنه،

فقط خودمم موندم که چطوره

من نمیفهمم حتی خستگی چیه...

 

---> !

 

[ پنج‌شنبه 14 اسفند 1393 ] [ 17:10 ] [ bahareroyaha ] [ ارسال نظر(0) ]


تجربه!

سه چیز را در زندگی تجربه کن..

 

دوست داشتن را برای تجربه..

 

عاشق شدن برای هدف..

 

فراموش کردن برای قبول واقعیت!

[ سه‌شنبه 12 اسفند 1393 ] [ 17:59 ] [ bahareroyaha ] [ ارسال نظر(1) ]


نگاهت، نگاهم را مال خود کرد!

 

 

 

 

 

همین که به تو می اندیشم،

بی آنکه دست خودم باشد، نیرویی عظیم پلکهایم را سنگین میکند و
چشمانم را بر همگان میبندد...

 

 

 

 

 

 

 

گل

(اونم از باغچه خونه خودتون)

چشمک

[ سه‌شنبه 05 اسفند 1393 ] [ 11:05 ] [ bahareroyaha ] [ ارسال نظر(0) ]


حال این روزای ماست..

دلــــــــم به حال نیلوفر می ســـــــوزد...
صدایش می کننــــــد:
نیلــــوفرآبـــــــی...
حال آنکه او اسیـــــرمرداب است...
آب کجا...
مرداب کجا...

!


ادامه مطلب
[ جمعه 01 اسفند 1393 ] [ 10:53 ] [ bahareroyaha ] [ ارسال نظر(1) ]


تنهـا هدیــه ی تــُهیدستان برای روز عشق!

کمی به دور دست نگاه کن،

آیا میبینی که دستی ز دور تکــان می خورد

آن هم فقط و فقط برای تو

میبینی که در آن دست شاخه ای از شکوفه های معطر بادام گرفته ام

آن هم فقط و فقط برای تو

چشمان زیبایت سو میدهد که برق نگاه پر از شوقـم را هم ببینی

آن هم فقط و فقط برای تو...

احساس اینکه کنارم هستی، به مانند هوایست برای نفس کشیدنم...

راستی قرار بود که، مــن هدیه ای به تو پیش کش کنم،

اما حال که میبینم تمام این حال خوبم فقط و فقط هدیه ی تو بوده که به من رسیده،

پـس

از تهیدستی چو من بپذیـر قلــب خالی ام را

 

پذیرا میشوی آیا؟

[ شنبه 25 بهمن 1393 ] [ 17:06 ] [ bahareroyaha ] [ ارسال نظر(0) ]


چشمانت را ببند...

[ سه‌شنبه 21 بهمن 1393 ] [ 14:18 ] [ bahareroyaha ] [ ارسال نظر(1) ]