Aَ h ... گفتمـــــش نقاش را ... امّـا،... نشنیـــدو رفت...
هم اینـــــک،
دردم فقط "بــــــودن" است...
رنگی که ندارم، پس
کـــــاش میشد از نقاشی روزگـــار محـــو شوم...
***
گفتمش ترسیم کن تصویری از روی حسین
با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید

دلنوشته های دو تنها
هم اینـــــک،
دردم فقط "بــــــودن" است...
رنگی که ندارم، پس
کـــــاش میشد از نقاشی روزگـــار محـــو شوم...
***
گفتمش ترسیم کن تصویری از روی حسین
با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید

دلتنگی سهم خاطرات ماست
از خاطراتی که یک زمان خاطره نبودند...زندگی بودند.
گاهی که دلتنگ میشوم فراموش می کنم
که تو فقط یک خاطره ای..
مانند حوزی بزرگ، ساکت و آرام بر کف حیاط جانم خوابیده بودم،
ناگهان قطره ها، پی در پی و بی امان بر پیکر خیسم رگبار ترانه را سر دادند...
تا به خودم آمدم، دیدم که قطره ها پای گریز را نعل کرده اند،
آری... حتی قطره هم تاب ماندن بر دلــم را، ندارد و
و از لبه ی لیز، میــریـزد...
این است سرنوشت حوزی که از بغض پـــُر بوده...
در این دنیا،
کافیست زلال باشی،
دیگر آییـنه هم تو را نمی بیـند،
چه رسد بـه آدمهــای درگیر رنگین کمان...
خالی تراز سکونم
انبوهی از ترانه
با یاد صبح روشن
اما خیال باطل
..شب دایمی است انگار
..خدایا آسمانت چه مزه ایست؟
من تا بحال فقط زمین خورده ام...
یه سند زدم به نامت، که مطمئنم عاشقشی


گاهی نیاز نیست دور فرش ابریشم مان حصار بکشیم
چونکه:
بعضی آدما تعداد تار و پود گلیم خوشرنگشان را از حفظند

من از تو فقط کمی زمان خواستم...
ساده میگویم :
رسم عجیببی در میان مردمان است،
اگر علاقه ای نداشته باشی، میگویند تو که نداریش، پس رفتــن راحت است،
امـــا اگر هم از عمق وجودت کسی را دوست داشته باشی، همین علاقه ی بیکرانه را سلاح و بهانه ای میکنند برای اینکه بگویند اگر راست میگویی... هه... با جدایی اثباتش کن
رحـــم شما کجا رفته...هااااااان...!!!!؟!
حال من مثال اسیران و جانبازان جنگ است که در آن زمان میتوانستند جور دیگری خون خود را با خدای خود وصال دهند اما نشد
وماندند در این دنیای حسرت بار
آ ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
نمیداند چه سوزی دارم،
ولی سکوت کرده ام
فقط میخواهم بگویم که من در انتخابم اشتباه نکردم.
مردمان ایران من با فاصله ای بیش از این هم، کنار یکدیگرند
فقط نمیدانم چرا تو آنها را نمیـبیـنی
همین
در این سـکوت و ســــــکوت و ســــــــــــــــــــــــکوت
باید به هم نریخـت نظــــــــــــــــم بیابــــــــــان دل را
باید با حوصله بسیار، منتـظر تاریک شـدن نشست
باید به روشن شدن مهتـاب خاکریزها چشم دوخت
زیرا که در کویـــــــــر شبها، زندگی جــــاریســــــــت
و امید من به نسیمی ست که ذره ای گرد بیابان را به چشم جهان پرت میکند
تا اینکه این چشم خشک، همانندچشمه خیس خیس خیس شود
و نه فقط نگاهش را، بلکه دل سنگش را هم بشوید
و با دیــدی تـــــــازه به زندگــــــی منه
تـازه وارد به ایـــن وادی،
بنـگرد

کمی بیشتر به این جمله فکر کن
حسین