بهار رویاهایمان

دلنوشته های دو تنها

ســکوت! مرتضی آرام خوابیده است...

او هم آرام شد ...

جامانده ی آرامش فقط منم

دیروز جمعه بود و با خودم در این فکر بودم که چهلمین مطلب از وبلاگ ما دوتا رو چی پر میکنه

کاش به این عدد چهل اصلا فکر نمیکردم... کاش...

خبر از رفتنت در ساعت 3 بامداد روز (جمعه ۲۳ آبان 1393) در سن 30 سال و 3 ماه و 3 روزه گی، نداشتم

کاش بیخبر میماندم، ای داد بیداد...

مردی که متولد 20 مرداد 1363 بود،

پاییزم را بهار کرد ... حالا میخواهم این بهار را با تمام شکوفه های رنگارنگش تقدیم کنم به

مرتضی پاشایی عزیز *

در این وبلاگ برای تو همیشه فرشی قرمز پهن بوده و هست

زیرا که رد خاطره ها و رنگ سپیدی که با قلم مو به پیکر قلبـــمان به آرامی کشیدی

پاک نشدنیست!

چه کسی میتواند به باور من اثبات کند که تو نیستی

تازه میخاستم به شهرتان بیایم و عکسی به یادگار با تو بگیرم

زیرا تو بودی که با این ترانه ی گرم ، زیبـا و دلنشین

نگران منی،

نهالی سبز از بهترین حس دنیا رو درون من کاشتی

حسین(همان که با مرتضی نغمه ی بهار را سر داد)

یکی دیروز یه حرف زده، حیفم اومد ننویسمش،

گفت: یه ملتی دعا کردن که مرتضی بمونه و موند، که موندگاری یعنی همین دیگه، این جمعیتو ببین و خیلی خیلی بیشتر از این که حتی از شهرستانها و از کل کشور وحتی از خارج از کشور میان که بدرقش بکنن؛ جسمشو نه اسمشو


گفته هایش خواندنیست:

مصاحبه ی اختصاصی مرتضی پاشایی با مجله خانواده سبز در دو عکس از صفحات مجله:

یکی از صفحات

و دیگر صفحه

حالا همان لحظه ایست که منتظرش بودی

لحظه ای که به نبودنت فکر میکردی

فقط میخواهم ببینم هنوز هم میتوانی دعاهایم را از دور باچشمان دلت لبخوانی کنی!؟


[ شنبه 24 آبان 1393 ] [ 13:29 ] [ bahareroyaha ] [ ارسال نظر(0) ]