بهار رویاهایمان

دلنوشته های دو تنها

اولیـــنــ شبنم مژگان بعد از 25 سال

در خلوت کده ی عاشقی،

 

گاهی باید کمی و فقط کمــی شوخ طبع باشــــی

میگویند شکوفه ی بادام در مقابل باد بی اختیار میریزد

 

گاهی نباید حتی غمگین هم شوی

شاید که شریکی در دوردست کمی از غم تو را سهم خود کند

 

گاهی باید وقت دلبری دلبرت رو غیرتی نکنی

شاید که مهربانی غیرتی هم پیدا بشود و تاصبـــــــــح برایت بیدار بمانــد

 

گاهی نباید چیزی را بخواهی که یار تا حالا آن را  از هر نگاه هریسی  پنهان کرده

شاید که چشمان تو آن چشمان شسته با آب بارانی نباشد که او میخواهد

 

گاهی باید برای صادق بودن هم فکری کرد

شاید که این همه صداقت را کسی یکجا ندیده باشد ... والاااااا

 

نه خیلی دور باش و نه خیلی نزدیک

شاید بخواهدت و شاید هم گاهی نخواهدت

 

گاهی هم ...

 

و

گاهی هم باید دوست را به چند قطره ای شبنم چشم موقع خارج شدن از شهرشان، مهمان کنیم

شاید بخواهد تمــام تو را از چشمان خیس پاکـــ شده از هر تردیــدی، بشناسد

ولی حیف که تو را به نگاهش محرم نمیداند تا بداند آنچه میخواهد را

 

نمیخواهم حرف تکراری بزنم ولی

 

میدانم از تموم دارو ندارم فقط، ندارش را دارم

ولی در جیبم دستـــانی دارم خالــــی از دروغ و کلک

میدانم خانمان پدرم گچ و خاکیست

ولی از درونـــم بوی خاکــــــی بودن مـــــی آید

اما نمیدانم که تو مرا چکونه انسانی میپنداری

ولی خوب ... همه چیز دست توست دیگر

و میدونم که تو خوابم نمیشه

ولی حداقل از این خواب خوش بیدارم نکن


 

بگذار دوست هر جور که میخواهد فکر کند

من حسین بودم

ولی گمانم حالا دیگر مجنونی شدم به همسایگی حافظ و دور مانـده از قافله ی لیلی


[ شنبه 19 مهر 1393 ] [ 01:23 ] [ hosen ] [ ارسال نظر(0) ]