رود شـب
در کنار رود شب که مینشستم، به جای خاطرات، آینده ی روشنی را ورق میزدم که نمیدیدمش؛
از دور نوایی خوش میشنیدم که هر لحظه صدایم میزدو پرده ی گوشم را با کلامش نوازش میداد
که: سر بلند آر و دیدگانت را زیر باران عطوفت دوست آرایش و خاطرت را آرامش و منزلگاه مقصودت
را در آسایش به نظاره بنشین ...
دروغ چرا، کمی خوابم می آمد وپلک از هم باز نکردم و گفتم ، مرا رها کن بگذار رویایش را ببینم و
مرا همین بس
که دلخوش باشم به تصویری از چهره ی بی تبسم یار !
ناگهان صدا تغییری کرد ...
اینبار با نهیبی بلند گفت: برخیز، خوابی!
مگر نمیگویم:
چشم سیاهی گونه گلگون با تمام مهربانی آمده
لحجه اش خوش ،با نگاهی پر محبت ،عاشقانه آمده
گیج و منگی، خوابی انگار ای پسر
جامه ای نو بر تن این روزگارت آمده
نرم نرمک دیدگان از خواب نازم ، باز کردم
به چه نازی، جان جانان، یار دمساز آمده!
خواب بودم، خواب غفلت، من ندانستم که فرناز آمده !