بهار رویاهایمان

دلنوشته های دو تنها

رود شـب

در کنار رود شب که مینشستم، به جای خاطرات، آینده ی روشنی را ورق میزدم که نمیدیدمش؛

از دور نوایی خوش میشنیدم که هر لحظه صدایم میزدو پرده ی گوشم را با کلامش نوازش میداد

که: سر بلند آر و دیدگانت را زیر باران عطوفت دوست آرایش و خاطرت را آرامش و منزلگاه مقصودت

را در آسایش به نظاره بنشین ...

دروغ چرا، کمی خوابم می آمد وپلک از هم باز نکردم و گفتم ، مرا رها کن بگذار رویایش را ببینم و

مرا همین بس

که دلخوش باشم به تصویری از چهره ی بی تبسم یار !

ناگهان صدا تغییری کرد ...

اینبار با نهیبی بلند گفت: برخیز، خوابی!

مگر نمیگویم:

چشم سیاهی گونه گلگون با تمام مهربانی آمده

لحجه اش خوش ،با نگاهی پر محبت ،عاشقانه آمده

 

گیج و منگی، خوابی انگار ای پسر

جامه ای نو بر تن این روزگارت  آمده

 

نرم نرمک دیدگان از  خواب نازم ، باز کردم

به چه نازی، جان جانان، یار دمساز آمده!

خواب بودم،             خواب غفلت،        من ندانستم که فرناز آمده !


[ جمعه 11 مهر 1393 ] [ 17:34 ] [ hosen ] [ ارسال نظر(1) ]