بهار رویاهایمان

دلنوشته های دو تنها

راستی، حــــالا کجایی؟

گاهی دل تنگت، هیبتت را به اندازه ی مور، کوچک میکند

آنقدر کوچک که قطره ای بارانِ فرو افتاده از آسمان سپید، تو را در خودش گم میکند

 

و یه چیز دیگه:

میدونی چرا اونروز نموندم؟...

با خودم گفتم، بیام یه معامله با خدا بکنم

و از سه چهار ساعت بودن باتو، بگذرم؛

ولی در عوضش چیزی رو که دوسدارمو ازش بخام

من دوسداشتم،

تموم عمرمو با تو بگذرونم

هه

این معامله سودش بیشتر بود...

نبودچشمک؟


[ شنبه 23 اسفند 1393 ] [ 01:27 ] [ bahareroyaha ] [ ارسال نظر(0) ]