بهار رویاهایمان

دلنوشته های دو تنها

دل و دریــآ

 

مگر میخواهد چه اتفاقی بیافتد،

مگر میخواهد آسمان به زمین بیاید،

دیگر بس است،

بس است هر چه صبوری کردیم،

بس است هر چه چشم به درهای بسته دوختیم،

بس است هر چه محبوس کردیم، آن همه احساس زیبا را در لابه لای خطوط قرمز...

حال وقت دریاست... وقت خیس شدن... وقت رام نبودن است...

بدون هیچ ترسی..

حالـــا قرار هم نیست کار خاصی بکنیم،

فقط میخواهم نگاه آخرم را با نگاه تو گره بزنم، و پلکهایم را تا بینهایت عمرم، روی هم بگذارم،

میخواهم مرا با ثانیه های خوش زندگی آشنا کنی

میخواهم جنگل خزانمان را تو آتش بزنی... با همان دستهایت...

بیا آرامش را به اوج برسانیم و خطـی سبــــز را بر خاطرات یکدیگر، تا ابـــد ترسیم کنیم.

پس زودتر بیا، ای روح رنگهای خوش نقش و نگار

 

 دلنوشته های کــوری دور در انتظار دیدار شفقی از نور رویت


 

[ جمعه 18 اردیبهشت 1394 ] [ 15:30 ] [ bahareroyaha ] [ ارسال نظر(0) ]