بهار رویاهایمان

دلنوشته های دو تنها

بدرود! عزیز دل فرناز...

بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران

کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران

●

هر کو شراب فرقت روزی چشیده باشد

داند که سخت باشد قطع امیدواران

●

 با ساربان بگوئید احوال آب چشمم

تا بر شتر نبندد محمل به روز باران

●

بگذاشتند ما در دیده آب حسرت

گریان چو در قیامت، چشم گناه کاران

●

ای صبح شب نشینان، جانم به طاقت آمد

از بس که دیر ماندی چون شام روزه داران

●

چندی که بر شمردم از ماجرای عشقت

اندوه دل نگفتم، الا یک از هزاران

●

سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل

بیرون نمی توان کرد، الا به روزگاران

●

چندت کنم حکایت؟ شرح این قدر کفایت

باقی نمی توان گفت، الا به غمگساران


[ پنج‌شنبه 08 آبان 1393 ] [ 20:03 ] [ bahareroyaha ] [ ارسال نظر(1) ]